فرصتی بی نظیر - در اولین مجموعه کتاب آوای دل حضور داشته باشید برای توضیحات بیشتر بر روی این نوشته کلیک کنید

تمام ِ جان و تنش سوخت در هوس آخر

 

 

سپیدبال ِ سعادت از آسمانها پر

همایِ عشق بستش ز ِ شانه بار سفر...

*

دلی به وسعتِ دریا قفس برایش شد

خیالِ خام ِ رهایی همیشه‌اش در بر  

دلی که صاحبِ آن «نور» بود و «فرزانه»

دعا برایش خواند و گریست وقتِ سحر 

تمام ِ جانِ پرنده هوس...رهایش کرد

نشست و رفتن او دید... با دو چشمی تر

زمینِ گرم هم از سرش زیادی بود!

پرنده در هوسِ عشقِ تازه شد پرپر...

*

همیشه تا به هنوز از نبودِ تو کور است

دو چشم بی‌کس و سردم که خشک شد بر در

تو جسم ِ زار و حقیرم به عشق جان دادی

بدونِ آتش ِعشقت، تَلاَم زِ خاکستر...

*

مسافری که تنش همچو صبح روشن بود

سیاه و زار و نجس خورد بر زمین با سر

غروب، عاقبتِ این طلوعِ خندان شد

چه نحس و شوم چرخید، چرخِ بازیگر

صدایِ شیهة اسبِ سیاهِ مرگ آمد

رسید خانه‌اش انگار، این کلاغ آخر۱

دو عکسِ خسته و تنها جدا شدند از هم

دو قابِ خالی و کوچک کنارِ یکدیگر...

 ----------------------------------------

۱- اسب سیاه کلاغ! 

دارد به خانه می رسد انگار         پایان قصه باز پیدا شد

اسب سیاه مرگ هم روزی          شاید کلاغ قصه ما شد...

-----------------------------------------------------------

خطاب به همه دوستان، شاعران و عزیزان بزرگوار: اولا با آرامش خاطر و خیال آسوده اشعارم را نقد کنید و هر پیشنهاد یا انتقادی داشتید بنویسید و بدانید که بسیار خوشحالم می کنید، ثانیا کمی سرم خلوت شده و اگر خدا بخواهد شبی یک ساعت برای خوانش شعر و نظر گذاشتن وقت دارم، امیدوارم باز هم بتوانم مفید باشم

بهروز باشید و کامیاب



آرش محمدی