
سپیدبال ِ سعادت از آسمانها پر همایِ عشق بستش ز ِ شانه بار سفر... * دلی به وسعتِ دریا قفس برایش شد خیالِ خام ِ رهایی همیشهاش در بر دلی که صاحبِ آن «نور» بود و «فرزانه» دعا برایش خواند و گریست وقتِ سحر تمام ِ جانِ پرنده هوس...رهایش کرد نشست و رفتن او دید... با دو چشمی تر زمینِ گرم هم از سرش زیادی بود! پرنده در هوسِ عشقِ تازه شد پرپر... * همیشه تا به هنوز از نبودِ تو کور است دو چشم بیکس و سردم که خشک شد بر در تو جسم ِ زار و حقیرم به عشق جان دادی بدونِ آتش ِعشقت، تَلاَم زِ خاکستر... * مسافری که تنش همچو صبح روشن بود سیاه و زار و نجس خورد بر زمین با سر غروب، عاقبتِ این طلوعِ خندان شد چه نحس و شوم چرخید، چرخِ بازیگر صدایِ شیهة اسبِ سیاهِ مرگ آمد رسید خانهاش انگار، این کلاغ آخر۱ دو عکسِ خسته و تنها جدا شدند از هم دو قابِ خالی و کوچک کنارِ یکدیگر...
۱- اسب سیاه کلاغ!
دارد به خانه می رسد انگار پایان قصه باز پیدا شد
اسب سیاه مرگ هم روزی شاید کلاغ قصه ما شد...
-----------------------------------------------------------
خطاب به همه دوستان، شاعران و عزیزان بزرگوار: اولا با آرامش خاطر و خیال آسوده اشعارم را نقد کنید و هر پیشنهاد یا انتقادی داشتید بنویسید و بدانید که بسیار خوشحالم می کنید، ثانیا کمی سرم خلوت شده و اگر خدا بخواهد شبی یک ساعت برای خوانش شعر و نظر گذاشتن وقت دارم، امیدوارم باز هم بتوانم مفید باشم
بهروز باشید و کامیاب
14 نظر