فرصتی بی نظیر - در اولین مجموعه کتاب آوای دل حضور داشته باشید برای توضیحات بیشتر بر روی این نوشته کلیک کنید

او در ميان دستان من روييده است

 

من ايستاده ام
مظلوم تر از سكوت
ساكت تر از سايه ي نجيب تاك
بسيار آمده اند و رفته اند
و از جان مايه ي باورهايم سيراب شده اند
اما من،در خويش س‍‍ُر خورده ام
تا رنج هاي ناخواسته را فراموش كنم
فهميدنم را نمي خواهند
آن سان كه فرياد زدنم را برنمي تابند
و سكوت دستاويز شب و روز من است
بر شانه هاي من گام مي نهند
تا شغل انبيا را تفسير كنند
و آن گاه كه بالا مي روند
هرگز گذشته ي خويش را نمي نگرند
و فراموش مي كنند كه آن ايستاده در كنار تخته سياه
حنجره اش را براي فهميدن او پاره كرد
و آنان كه فهميدند
به شماره نرسيدند
و من در برابر آن تك شماره ها
نماز عشق مي خوانم
تا آن گاه كه بالا مي روند
يقه هاي سپيدشان
شانه هاي سپيد شده از غبار گچ را از ياد نبرد
          *********
ديروز در كنار خيابان
در انتظار ايستاده بودم
و او كه در ميان دستهاي من روييده بود
چنان بر ترمز گاري آخرين مدلش كوبيد
كه من چند گامي به عقب پرتاب شدم
و صدها قدم از من فاصله گرفت
خنديد كه تو هنوز مونس گچ و تخته اي
ومن سوار بر دلار دنيا را سير كرده ام
با تاسف از نافهمي رايج،نگاهش كردم
او رفته بود تا سنگيني نگاه مرا احساس نكند
       ********
در باجه ي بانك
صف در صف آدم هاي رنگارنگ
بي امان سرفه مي كنم
غبار گچ گلويم را گداخته است
دخترك پشت باجه پول مي شمرد
و من فيش حقوق در دست
يك نگاه به من
و نيم نگاه به آنچه در دست دارم
لبخند معني دارش دلم را مي لرزاند
دوباره نگاه
ميز سوم ، رديف وسط
او در دستان من روييده است
سرش را پايين مي اندازد
دريغ از يك سلام
و من به ياد مي آورم
روزي را كه او برگه ي تقلب را به حراج گذاشت
از اين دست به آن دست
تا اينكه در دستانم به دام افتاد
و او كينه توزانه نگاهم كرد
        ********
و باز هم سرفه
مطب شلوغ
و انتظاري بي انتها
اكنون نوبت من است
جامه ي سپيدش ميخكوبم مي كند
و شانه هاي من نيز سپيد از غبار گچ
او نيز در دستان من روييده است
شانه هايم را مي بوسد
حنجره ام فرياد مي زند
و او مي داند كه غبار گچ با من چه كرده است!
     *********
اتوبوس لَخت و بي رمق كشان كشان پيش مي رود
صداي سرفه ي يك مسافر جانم را به درد مي آورد
دستانش رنجور و شانه هايش پوشيده از غبار سپيد
و چه مظلوم در خويش آرام گرفته است
و دستان او نيز رستنگاه بسياري از آدم هاست
    ************
ديگر از پا افتاده ام
با آنچه بود و گذشت وداع مي كنم
چشمانم مي نگرد
اما جسمم گريخته است
غسال بي رحمانه به جانم افتاده است
اگر به چشمانم نگاه كند
به او خواهم گفت كه روزي
او نيز در ميان دستان من روييده بود
شايد به ياد آورد
ميز آخرين ، رديف اول



زهرا طاهری