زهر كلام
شب غمهايش را
تقسيم ميكند با ستاره
ها
روز ها شرمگين وبي
تابند
در عبور از روشنايي
از شرم هوس تو
كه عشقش ناميدي
با نيرنگ وفريب...
پروانه هاي احساس
بالهاي شان سوخته
ديگر پر كبوترها سفيد
نيست
سفيدي در لجن ها
مدفون
مي بري عقل را به
جنون...
به دنبال كدامين
فريبي
كه باز بسوزاني
پر پروانه اي را...
چو خفاشي كور
با هوس خود در پروازي
نور با تو بيگانه
زهر گلامت در پيمانه
مي ريزي به كام خود
وديگران...
آتش گناهي برافروخته
حاصلش دلي سوخته...
سعيد مطوري/شمع
شبستان
از دفتر غمنامه
9 نظر