حياط خانه خوش بو شد

گل شب بو به روي چرخ مرد گل فروش آمد به شِكوه :
مرا با خود ببر از روي اين چرخ
كه او قدرم نمي داند
مرا آورده اينجا مي فروشد!
گرفتم در بغل او را شب هنگام و غ روب است
ز بوي خوب شب بو مست و سرمست
روانم سوي خانه
سرش بر شانه ام آسوده خاطر
به گوشم مي كند آهسته نجوا
چه خوش بويي تو هم ، با من بگو بوي بهار است ؟
به برگش مي كشم دستي
نمي داني مگر !
درخانه ام آن دختر زيبا كه مي گويي ...
به خواب خوش فرو رفته
نمي داند كه عالم بي قرار است
بهارم دخترم از بوي شب بو
حياط خانه خوش بو شد بيا در انتظار است
اردكان 10/12/86
شمس الدین عراقی
3 نظر