« مقام عشق »
چشم اقیانوس تو بر ابر باران زای ماست
بی وجود ما بحار و باغ و صحرا بر فناست
من کِیَم کز خود ندارم خانه و کاشانه ای
لیک دنیایی رهین همت والای ماست
نی نفس از نال ما خیزد نه آه و ناله ای
لیکن از هر نای و بندی ناله ی ما در نواست
هر نوا بسته به سمع و گویش و گفتار تو
خواه شادی آفرین و خواه گاهی غمفزاست
بسته بر اندیشه و درک مقام عشق تو
که به معشوقت نثار جان ناقابل سزاست
معرفت باید که تا بشناسِیَم از راه عقل
عارفان گویندَم او نامرئی و بس آشناست
آنکسی کاو را نبیند با هزاران چشم باز
عاقل و فرزانه اما پیش رو، یا در قفاست
نام ما در دفتر توحید تو ثبت است لیک
چشم بسته خوانِیَم زین روکه تنها رهنماست
بی حضور ما نباشد محفل انسی بپای
در غیاب ما نشاید گفت غایب در کجاست
هر که بشناسد مرا در خاکم افتد روز و شب
نیست فرقی گر که دولتمند یا شاه و گداست
خلف وعده، تهمت و غیبت، همانند ریا
در مرام دوستان ما، خطا اندر خطاست
حال می گویی کِیَم یا باز گویم " مجتبی "
آنچه را جستیم از دل اینچنین فردی خداست
سلام مجتبی جان
بییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی نظیرررررررررررررررر بود بییییییییییییییییییی نظیر ، نمی دونم واقعا چه طوری تعریف کنم ، خیلی زیبا بی نهایت عالی بود . دستت درد نکنه
پاینده و سر فراز باشی
با تشكر از شما شعرتان زيبا بود
و محتواي خوبي داشت