رسیده ام به آخر به همان نقطه....

  خسته ام از تمام بودن ها
از تمام این کلمات و شاید ها
خسته ام از تمام خط فاصله ای
که پر کرده این فاصله های شوم را
شده ام همسایه ی انتظار
با آرزویی شاید هم خیال پوشالی
تصویر کوتاه خیال لبخند ها
گم شده اند در میان دشت های این ذهن بارانی
رسیده ام به آخر به همان نقطه
که برایم شبی زیر لب زمزمه می کردی
دخترکِ درون آینه آدم نخواهد شد
عمریست زار می زند و لحظه ای خنده
بگذر تو ای امید زندگی ام
 از گناه این دخترک شاکی و خسته

                            2009


4 نظر

سلام آبجی

من برعکس دوستان فکر میکنم اینکه شما خسته نیستید اطرافیان خسته کننده هستن پس هر شما به امید فکر کنید بقیه این امید را از دست شما میگیرند سعی کنید زرنگی کنید وشما این امید را به آنها قالب کن
اما......... شعر خوبی ست که فکر کنم هنوز انرا بازنویسی نکردید

همیشه سبز

سلام خواهرم الناز عزيز

خسته بودن زماني است كه فكر به بن بست ميرسد و اين ارمغان نااميدي است كه انسان را در شور جواني خسته ميكند ومن اميدوارم خواهرم در بستري از اميد وتلاش وزيبا نگاه كردن به خوبي هاي زندگي انرژي مثبت گرفته وراه را براي خوشبختي هموار كند.

موفق وشاد باشيد.

سلام بر الناز خانم غيابي

شعرتون با اينكه دلتنگي رو تداعي مي كنه بازهم زيباست و خوندني

راستي اون نامه رو جدي نگير الان همه ي مردها خودشان يه پا كدبانو هستن هم آشپزي بلندن هم رخت شويي ظرفشويي خلاصه از سير تا پياز.....

عزت زياد

سلام
زود خسته نشو عمو
حالا کو تا قله
اگه من خسته باشم حق دارم آخه امید زندگیم نیست ولی تو که می تونی امید زندگی داشته باشی دیگه برات خستگی بی معناست

ارسال نظر