شب زمستاني وسرد
كه نبود يك هم درد
در ره لطف وصفا
من و آن روشني شمع وجود
در ره عشق سجود
در شبستان شما
چه سخن هاي دلي بشنيدم
يكي از عشق به بيراه سخنها ميكرد
يكي از راز دلي، اشك بر ديده بريخت
عاشقي، درد دل مردم ما
چه جفايش كردند
در ره آن هوس پست وپليد
بي وفايش كردند
من بدادم ره پاكي ،نشان
شمع من نور به شب كم دارد...
و محبت، خانه ي مردم ما
او به صد غم فرو ريخته شد
آه چه تنهاست دلِ مردم ما
با هم وتنهايند
خود بگوييد :چه سازم با درد
من ومهر تنهاييم
بكنيد همياري
تا شويم شمع شبستاني همه
در دل تاريكي
كه شود شاد همه ميهن ما
سعيد مطوري/شمع شبستان
از دفتر تنهايي
*سلام امروز خيلي خوشحالم كه ميزبان دو دوست عزيزم كاپلان وعلي محامي بودم واگر اين شعر را گذاشتم خوب دردي است كه چند روز قبل بر احساس متولد شد.
سعید مطوری
3 نظر