آن شب که چراغ اتاقت روشن شدروی بخار شيشه نوشتی
سلام
و من که ذوق مرگ شده بودمبرايت دست تکان دادم
يادم نمی رودپسِ گردنی را که از پدرت خوردیو برای هميشهپشت پرده ی آبی گلدار زندانی شدی
و ديگر شيشه هايت مِه نمی گيرندحتادر باران
4 نظر