نیمکت های خمار

 

چرا بی چتر چاره نيست !؟


اگر به رويش در باران،


باورمان باشد.


کاش،


رفتگرانِ بوستان دانشجو


به جای رُفت و روبِ


پوست های پراکنده ی پسته،


و  ورق های پاره ی نيازمندی روزنامه


باورهای ريخته را

 
از پای نيمکت های خيس


جمع ميکردند،


تا پاهای يقين،


در انتظار قدمگاهی


بيش از اين،


روی نيمکت های خُمار


 خواب نروند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امير يزدانی ۸۸

9 نظر

سلام آقای یزدانی.
شعرتون واقعا زیبا و ستودنی بود.
چه زیبا واژه ها رو بدست گرفتین و به ساکنان این کوچه ی شعر اثری زیبا هدیه دادین.
موفق و سربلند باشید.

امير گلم سلام
احساسم رو كه نسبت به اين شعر ميدوني. اون روزنامه هاي پاره و پوست تخمه و پارك دانشجو و سينما و بعدشم كه من بودم و تو و شوان كاوه و نيما... سهيل محمودي هم.... يادش بخير
ميبوسمت از دور و به اميد ديدار

سلامی چون مهر بر جناب یزدانی دوست داشتنی
باز هم سعادتی شد تا از شما بخونم
دیروز که از طرف عزیزی خبرش رسید شما و سایر دوستان به همراه اون عزیز در جمعی ادبی حضور خواهید داشت ، گفتم که به جناب یزدانی عزیز سلام مخصوص برسونه ، ولی متاسفانه یادش رفت
این حقیر که سعادت نداشت در محضر شما و بقیه حاضر بشه ، انشاالله نصیب بشه و ما هم فیضی ببریم
خلاصه اینکه خیلی دوستتون دارم و مخلصم
آسمون قلمتون سبز و دشت دلتون بهاری باد
یا حق

سلام بر امير يزداني عزيز
با اين كه شعرت رو قبلا خونده بودم و راجع به اون صحبت كرده بوديم
ولي خالي از لطف نبود دوباره و چند باره خوندنش
دوست دارم
عزت زياد

سلام امير عزيز

شعر شما زيبا وپيامش قوي بود آري باورهاست كه فرهنگ را مي سازد و رهايي ميبخشد بايد آنرا جستجو كرد و ته مانده ي جانش را هستي بخشيد.

موفق وسربلند باشيد.

آقای یزدانی درود بر شما.خیلی خوب بود شعرتون.ساختار شعر از آغاز تا انتها محکم و استوار حفظ شده.تصویری که از شعر تو ذهنم هست آشکار و بارانیه انگار زیر بارون ایستادم و دارم تماشا میکنم.پیوند بین کلمات زنجیروار و مستحکمه.ترکیبهای زیبایی به کار بردید مثل باورهای ریخته-نیمکتهای خمار-
به نظرم شعر همونجا که باید تموم شد و ضربه رو وارد کرد.خیلی شسته رفته. درود بر شما.بارانی باشید!

سلام بر جناب یزدانی عزیز

کاش،

رفتگرانِ بوستان دانشجو

باورهای ريخته را


از پای نيمکت های خيس

جمع ميکردند،

آفرین....دستتان درد نکند
موفق باشید

سلام بر امیر یزدانی عزیزم
چرا بی چتر چاره نیست !؟
اگر به رویش در باران ،
باورمان باشد .
کاش ،
رفتگران بوستان دانشجو
به جای رفت و روبِ
پوست های پراکنده پسته ،
و ورق های پاره ی نیازمندی روزنامه
باورهای ریخته را
از پای نیمکت های خیس
جمع می کردند ،
تا پاهای یقین ،
در انتظار قدمگاهی
بیش از این ،
روی نیمکت های خمار
خواب نروند .
_______________
دلم نیامد پاراگرافی ، سطری و حتی کلمه ای
را جا بگذارم . با اشتیاق همه شعر را نوشتم .
این بهترین راه برای لذت مضاعف بود . . .
دستت را می فشارم و پیشانی ات را میبوسم .
روز و روزگار بر شما و خانواده محترم . . . خوش .

سلام جناب یزدانی عزیز
زیباست و متفاوت موفق و پاینده باشید .

ارسال نظر