از من مخواه
چـون سـايـه كـنـون فتـاده ام بـه پـاي تـو
تنهـايـم و تنـهــا شــده اين دلـم بـراي تــو
..سنـگ دل تـو تـا كــه شـود آب عـزيـز
آتـش بــه دلــم مـي نهــم از صــداي تــو
در غربت شيشـه اي شكـستـه ام وامگـذار
حاشا دگري قلب مرا خـانه كنـد بجاي تو
حبس ابـد سنگي قلب توام از روز ازل
زنـدان سيـاه بستـه ام مي دهدم صفـاي تو
شـايـد دل زيبـاي هـوايي تـورا پـر بكـشم
در آبــي اوجـي كــه شــوم فـــداي تــو
بيگـانـه شـدي و بـردي از يـادم و اكنون
ديگرتـومخواه ازدل من رها كند هواي تو
16/05/1387
مهزاد متقي
3 نظر