زندگی 2
بازم مقدمه
یک تشکر ویژه از رفیق خوبم آرش، بخاطر اینکه وفای به عهد رو با آخرین مطلبش هنرمندانه به من یاد داد و بنده خود ساخت مرا اوستاد
ممنونم آرش و اما ادامه زندگی :
دوکبوتر دو ساز یک آواز
چه بلند است اوج این پرواز
شب شد و آسمان سياهي پوش
و چراغ جهانيان خاموش
کوچه و کوي و خانه شد تاریک
آخر شب شد و سحر نزدیک
پدري خسته ، خفته نه بيهوش است
مادري کودکش در آغوش است
طفل اما هنوز بيدار است
گويي او هم ز عشق بيمار است
مگر او هم ز یار دلخون است
مگر او هم چو بنده مجنون است
برق به چشمش ببین که تابیده
گویی آن دیده یار ما دیده
کم کمک در هواي هم بازيست
ناز او را زمان طنازيست
چشم بسته و دهان بگشايد
تا که فرمان تازه فرمايد
سر برد گر که گريه سر بدهد
به پدر از پدر خبر بدهد
کن فيه کون کند جهاني را
گر که لج آورد زماني را
چونکه بانگش به اوج پرديس است
پس بدان انتهاي دل خيس است
گر که سر تا به سر شرر بارد
گشنه گرديده شير مي خواهد
اين همه نزد او به طنازيست
کودک است و بفکر هم بازيست
مادر پير قصه ات ياد است ؟
او که صاف و زلال و آزاد است
او که چادر نماز بر سر داشت
او که در دل صفای دیگر داشت
او که دائم به ذکر بود و سجود
او که رهرو به راه یزدان بود
او که سجده نمود برگل یاس
او که نامش خداست در احساس
تا به بر برگرفت کودک را
گريه لب بست وخنده شد پیدا
همه در خواب ناز و او بیدار
مهربان و عزیز و خوش رفتار
مهر مادر چو سرنوشت نوشت
مقدمش را به سر نهاد بهشت
چون خدا تای مهر خود را خواست
مهر مادر نهاد بی کم و کاست
این حکایت هنوز در راه است
حکمتش را حکیم آگاه است
دو کبوتر دو ساز يک آواز
نغمه زندگیست در آغاز
ایمان فخار
8 نظر