برف غصّه می بارد ، جاده میشود مسدود
یک غزل پر از آغاز ، واژه های نامحدود
قالبی نمی بینم ، منحصر به عشق تو
گریه می کنم ناچار ، در شبِ غبار آلود
یک درخت بی سایه ، یک تخیّل مسموم
پای ماهی ِ دل را می کشد به سمت رود
فصل سرد پر گریه ، ناگهان ِ بی مقصد
منتظر به عشقی ناب ، در پیِ شب موعود
وحشتی پر از کابوس، باوری پُر از کینه
این مثلّث شیطان می کُند مرا مردود !
بستر غزل گرم است ، جای چشم تو خالی
طعم تند لبهایت ، بر لبان دود اندود
من که بی تو می میرم ، شعر خسته ام امّا
-تا ابد کنارت هست ، تا همیشه خواهد بود
امید صباغ نو
1 نظر