آوای دل
معین سجادی
معین سجادی
معین سجادی

شعر : میــرِ مهــربـان

میــرِ مهــربـان




شنیدم  داستــانی از حکیمی
زِ حــالاتِ امیـری بس فهیمی

بگفتا ؛ بوده میری در زمانی
به هــر کس می نموده مهربانی

تقــی بود و جواد و با سخاوت
جوانـمـرد و فَتـی و بـا شهامت

خَـدومی، بوده با مهـر و محبّت
بدور از کِبروسرمستی و نَخوت

بـرایِ درد منــدان  یـار بـودی
به بیمـاریِ شـان تیمـار بـودی

یتیـمان را بسی تکریم کــردی
بخوبی حقِ شان تقسیم کــردی

صداقت بــوده جــزءِ خصـلت او
عـدالـت بــوده حُسـن عــادتِ او

به علم وعالِمـان می داده ارزش
درین ره می نموده سخـت کوشش

شکیبــا بـوده او در هـر مصیبت
مُـــدارا  می نمــوده  بـر رعـیّت

به نزدش هر رعـیَّت، نعمتی بود
توان و بازویش خـود برکتی بود

  زِ شـادیِ رعـیت شـاد می گشت
  زِ دستِ غصـه هـاآزاد می گشت

  غـمِ مــردم وِ را بیمــار می کـرد
  روانـش  را بســی آزار می کـرد

  به فکــرِ بینوایـان بوده هـر روز
  که گرددوضعِ شان بهتر زِ دیروز

نبوده فـاجـر و  هـرگز ستمکـار
رئـوفـی بوده و فـردی نِکـو کار

امیــرِ مـا  به  اشکــالــی فـراوان
به نزدِ مردمـش می رفتـه هـر آن

بِــرون می رفـتـه از کــاخِ مُجلّـل
گهـی با رخـتِ سـاده ، گــه مبدَّل

گهـی با اسب و گـاهی هـم پیاده
به شکــلِ مـردمِ عـادی وســاده

گهـی بـا بینوایان سَــر نمــودی
غم و غُصّـه زِ آنـان دَر نمــودی

زمـانـی با رعـیّت کـار می کــرد
به کولِ اسب وقاطر بارمی کـرد

گهـی هم در خیابان راه می رفت
دمی تنهـا ،دمـی همـراه می رفت

دگـر وقتــی به سـانِ یک غریبـی
روان میشـد به پیشِ یک ضعیفی

بـه  پـایِ صحـبتِ  دارا  و نا دار
روان می گشته درهرکـوی وُبازار

زِ سختی هـای مـردم با خبـر بود
بـه  فِکـر راه حلّـی بــا ثمــر بود

شب و روز و تمامِ لحظه هــایش
شده مصـروف وُ وَقفِ مردمانش

به مردم عشق می ورزیـده خیلی
به آنان خدمتـی می کـرد و خِیری

امیر چون بود نیکوکار و فـاضل
بر آن ملکش ، نِعَم گردیده نــازل

بدین  خــاطـر شـده آبــاد مِلکـش
موفق گشته راه و سبک وسِلکش

در آن ملکش فراوان گشته نعمت
دیگرقحطی نبود و نقص و نقمت

در آنجـا آسمـان رنگی دگر داشت
زمین در خود گیاهی با ثمر کاشت

زمینش  بــوده حاصل خیـزو دائـر
نبــوده  قـطـعــه ای  نــازا و بـائــر  

به هر جــایـی اگر می رفته فـردی
صفـا می دید و لطف و مهـرورزی

درخت و سُنبل و گل های وحشی
فراوان گشته در هر باغ و دشتی

نبــوده  مــوردی از آفـت و درد
دیگررخساره ای هرگز نشد زرد

صفـا بــود و محـبـت هــای دائـم
قدِ پیــران زِ شــادی بــوده قــائـم

جــوانان پر نشـاط و شــاد بـودنـد
زِ  بنــدِ  ایــن و آن  آزاد  بــودنــد

همــه  بــودند  پُـر کــار و مقــاوم
تعــاون  بــود و  همــراهــیِ  لازم

همــه را  بــود  اخلاقــی  منا سب
مــؤدّب  بــوده اند و هـم مــراقـب

امیـر را بـوده در کــار انضبــاطی
وِ  را بـود است بـا حـق ارتبــاطی

امیـر چون اهلِ دل بــود و نیـایش
خدا را می نمــود هــر دم ستـایش

تمــامِ  لحظـه هـا در فکـر او بود
دمــادم  ذاکــر و در ذکــرِ او بود

به یـاری و به فضـلِ حـقِّ سبحان
امیـرِ مــا  شـده الگــویِ خــوبان

بدیشـان  گفتـم ای  پیـرِ خردمنـد
شدم من بهره مند ازاین همه پنـد

امیــری چون تـو گفتـی داستانش
به نـــزد میـر مــا بــاشد غلامـش

بخــواهــم من زِ دادار جهــانــی
به سـر گــردد چنین دورانِ فـانی

رود این پــرده ی غـیبت کنــاری
چو او آید رود هـر نوع غبــاری

شود بینــا دو چشمم از جمــالش
بَـرَم بهــره ز فـیضِ آن کمــالش

بهــاری گردد هـرجـا از وجودش
طبیعـت می کند خلعـت به دوشش

بخـواند عندلیب در هــر گلستــان
نوایِ خـوش بــر آیـد از نیستـان

شود هـرمیش وگـرگی یارِ دیرین
روابـط  می شودچون قنـد شیـرین

خــدا جـویـان همـه در نـاز گردنـد
بجـز حـق ، راۀ دیگــر را نگردند

همه آســوده می گردند زِ شیطــان
بگیـرند فاصـله از هـر چه نـادان

زمیــن پُر بار می گردد زِ بـارِش
کُـنــد آن  گـنبـدِ  نیمــا نــوازِش

همه جـا سبزه و گل گـردد ونور
فروزانتر شود هرلحظه ای خور

دیگر آهـو نمی ترسـد زِ صیّــاد
نبـاشـد در کـمینـی ،هیـچ  شیّــاد

خـدایــا ؛ ده علـی را این لیـاقت
که گــردد عـاشق کــویِ حقیـقـت


علی تجن جاری عاشق گل نيما حق خدا ناز قند خون شیرین گلستان بهاری ستایش عشق

دیدگاه های کاربران

شاعران گرامی به درخواست نویسنده این صفحه لطفا این سروده را نقد و بررسی نمایید


عباس علی استکی
درود بزرگوار
یا مهدی ادرکنی(عج)
بسیار پر معنی و زیبا بود

علی تجن جاری
با سلام و احترام به محضر مبارک تان

از پسندتان خرسندم.
در پناه حق باشید.

ژیلا راسخ
درود بسیار برای خوانش سروده زیبای شما

علی تجن جاری
ا سلام و احترام

از پسندتان خرسندم.
فرحناک باشید.

حاتم سامانی
درود خدا بر شما دوست گرانمایه . عجب تمثیل زیبا و با مفهوم و معنی گرایی احسنت

علی تجن جاری
با سلام و احترام به محضر استاد سامانی
از پسندتان خرسندم.
در پناه حق باشید.

    ارسال دیدگاه

    ×جهت ارسال دیدگاه عضو و یا وارد سیستم آوای دل شوید

    تصویر شاعر

    علی تجن جاری

    اطلاعات شاعر

    شاعر : علی تجن جاری
    عنوان کاربری : شاعر
    دفتر شعر : گلبرگ خاطره
    نوع شعر : مثنوی
    دسته بندی : مذهبی
    تخلص : علی
    کشور : ایران
    شهر : آمل
    شناسه : AVA-p- 12076
    تاریخ : سه شنبه 29 مهر 1393 5:44
    دیدگاه ها : 6
    بازدید : 809

    دفاتر شعر

    اشعار دیگر شاعر

    جستجو در آوای دل

    آخرین دانلود ها

    پینشهاد واژه

    آیا معنی واژه "خواب نما" را می دانید؟

    پخش موسیقی

    ّبیوگرافی

    پیشنهاد

    حمایت از آوای دل

    آخرین کتاب

    افطاری

    متن های دوزبانه

    پیشنهاد کتاب

    سکته ملیح

    مقالات عمومی

    آخرین مقالات آموزشی

    آخرین واژه ها

    اشعار ماندگار

    همایش ها

    غیر فعال

    آمار فعالیت

    تولد آوای دل : 1 / 1/ 1385
    تعداد بازدید 20,987,547
    تعداد صفحات : 11848
    تعداد اشعار : 10994
    تعداد دیدگاه ها : 258,787
    تعداد شاعران : 2018
    تعداد شاعران آقا : 1460
    تعداد شاعران خانم : 558
    تعداد واژه های لغت نامه : 852
    همایش های رسمی برگزار شده : 5