
«آینههایش هیولا نشان میدهند، بدهید سانسور لطفا!»
بدجور هوس نوشتن زده به سرم و این کلمات مادر مرده میآیند و بامبی میخورند توی فرق سرم و بعد هم چون از جنس لاستیک است و هیچ چیز دیگری هم درونش نیست و خاصیت ارتجاعی دارد و تابستانها زیر آفتاب صلات ظهر منبسط میشود و زمستانها از زور سرمای زیادی یخ میزند و تحلیل میرود، تا میآیم روی هوا بقاپمشان از آن جایی که همیشه دیر میجنبم و به هوای اینکه خیلی با عرضه و تیزم میگذارم دقیقه ۹۰ برسد و همه چیز از دستم میرود، میپرند میروند توی یک اقیانوس بی سرو ته که تا چشم کار میکند آب است و آب است و آب... عرض و طولش که پیدا نیست، عمقش هم باید در همین حدود باشد. حالا من، سرگشته و حیران و بیچاره و آواره و یله و رها و بی کس و تنها و از اینجا مانده و از آنجا رانده، با این پاهای قرضی باید بدوم دنبالشان توی این اقیانوس؛ اصلا کجا را بگردم؟ خوبیاش این است که حداقل آبهای اقیانوسش سفتند و خیس هم نیستند و شل هم نیستند و آبی هم نیستند اصلا و هم میشود رویشان دوید و هم میشود تویشان خزید! آرام و بی صدا بگیری تا هفتاد سال دیگر آن زیر بخوابی، نه کسی بیاید و نه کسی برود، ماهی های کره خر که توی سرو کله هم میزنند و با هم «گرگم به هوا» و «هفت سنگ» و «الک دولک» و «یه گاو دارم روزی هیچی تخم نمیذاره» و «یه خر دارم خیلی الاغه» و «دندون من تیز تره و دنبه من لذیذتره» و «آن مان نباران دو دو اسکاچی» و «شیر یا خط» و «لیس پس لیس» و «رب به مات» و «گردو بازی» و «قاب بازی» میکنند هم راهی به این آبهای بیتلاطم خروشان ساکت ِ ساکن ِ پرسر و صدای ذهن ِآشفته من ندارند.
اصلا کویر خشک بی آب و علفی است که تا سه تیر ِ پرتاب دور و برش از هیچ جنبندهای هیچ خبری نیست که نیست که نیست که نیست! شنیده بودی توی کویر سد زده اند؟ خب توی همین بیابان ذهن دیلاق من بود دیگر، که نزدیک ۱ سال و اندی است شعری به آن خطور نکرده؛ مانده ام چهار چنگولی روی زمین و هوا که چرا باید شعر به این برسد و نباید این به شعر برسد و چرا نباید خودش له و لورده و پخش و پلا شود و قافیه بشود و وزن بشود و ریتم بشود و عروض بشود و بپاشد روی کاغذ سفید بی خط ِ خط خطی تا از پاکی و سفیدی خارجش کند؟ دلت خوش است ها پدر جان! جگر شده سیخی ۵۰۰ چوق! حالا دل خوش سیخی!!! چند؟! (گوسفندش اعلا باشد البته، مثل خودم!) من میگویم نر است تو میگویی به فلانجایم؟ آخر ابله جان، شعر بخورد توی سر من بخت برگشته و بشود فدای سر نازنینت، می گویم نفس کشیدنم هم زورکی است، حالا تو میگویی بدوش؟!
اصلا دوست دارم بروم روی ابرها دراز بکشم ... نه! دوست دارم پرواز کنم به فضای بین دو کوه که پر شده از مه و سرد ِ سرد ِسرد است و هیچ چیز دیگری به غیر از قلههایشان که از برف و یخ بیرون زده معلوم نیست و مثل دو یار ِغار و همراه ِ استوار و رفیق گرمابه و گلستان1 تا قیام قیامت پهلوی هم شانه به شانه ایستادهاند و عظمتشان را به رخ میکشند و آدم حتی از فکر به رویایشان و فتح آنها و درنوردیدن غرورشان هم ذوق مرگ میشود و همان جاها گم شوم و دیگر هم بر نگردم و من هم تا قیام قیامت بر فرازشان بیارامم...
حالا اصلا خودمانیم ها، فرقی هم مگر میکند؟ فرض کن که رفتم و با این بالهای خسته بر فراز آن دو کوه بلند گشت زدم و روی ابرها هم دراز کشیدم و در بیابان خشک بی آب و علف هم له له زدم و در عمق آن اقیانوس بیسروته هم احساس خفگی کردم و همه جاها را حسابی گشتم و تمام کلمات گم شده هشت من نُه شاهىام را پیدا کردم و آوردم و با حرص نوشتم روی کاغذ و توهم با حسرت مرورشان کردی و آهی، نالهای، نوحهای، چیزی هم خواندی و کمی هم موقع مسواک زدن و قبل از اینکه بروی توی تختخواب گل گلی خوشخوابت لم بدهی و هدفونت را بگذاری توی گوشت و ترک شماره ۴ موسیقی فیلم بابل را که هنوز نمی دانی گیتار است یا ماندولین، گوش کنی و سعی کنی گوسفندها را که یکی یکی میآیند تا از روی حصار دور و برشان بپرند و بیرون بروند و آزاد و رها شوند و از بس چلفته هستند همانجا میخورند زمین تا گرگ بلای گنده بد، بیاید و دمار از روزگارشان در بیاورد، بشمری هم کمی بهشان فکر کردی و باز هم نالهای، صدایی، آهی، چیزی از گلویت خارج کردی و ترسیدی و گفتی اَخند و جیزند و کفرند و نباید به اینها فکرکنم و همه این جوجه مدرن های فکلی سر و ته یک کرباسند و فردا باید قسط مدرسه عقب مانده بچه ام را بدهم! ببخشید یعنی قصد!!!! عقب مانده مدرسه بچهام را بدهم و هزار تا کار دارم و باید به فلانی سر بزنم و به بهمانی هم ته! چهار تا فحش و بد و بیراه هم نثار ما کردی و بر اجداد تمام رحمتالعالمین های روی زمین هم درود فرستادی و سه بار هم رویت را به دیوار کردی و بعدش همانطور که دهانت را میشوری این افکار مزخرف را هم که با خواندن این نوشته ها آمده توی ذهنت تف کردی بیرون و سیفون را هم کشیدی و رفتی و خوابیدی و فرستادیشان بروند آنجایی که نادر رفت!
خب مرد حسابی، دختر خوب، آدم عاقل، عزیز من، قربان شکل ماه نشستهات بروم خودم؛ تهِ همان اقیانوس یا لابه لای مه آن دو کوه یا بر فراز ابرها و یا در کنار شنهای داغ تفتیده همان بیابان بیآب و علف ذهن خودم که جایشان خیلی بهتر بود تا وسط این همه گه!
بگذریم ، میخواهم داستانها و شعرهای خوب خوب بنویسم، آن کلمه ها را بی خیال شوم و "وقتی خدا مرد" را دور بریزم و دیگر سیاه نگویم و همان بلایی را که تو و حکومتت میخواهید سر"باتلاق تنهایی" و "بلندای سکوت" و "سگ زرد" و "آدمها و عادتها" و "هیولای مودب" و "مرد بی رویا" و "مشاهدات یک کور" بیاورید، خودم بیاورم2 و پیش از آنکه به سرنوشت هدایتها و امثالهم دچارم کنید خودم را به سرنوشت خودم دچار کنم! یک لحظه چشمانت را ببند و فکر کن ... دچار شدن به سرنوشت هم بازی قشنگی استها... میخواهم تازه شروعش کنم، من را هم بازی دهید و افتخار کنید به وجودم، چون یادش گرفتهام، فکر کنم قواعدش را خوب از بر شدهام؛ فقط مانده یک دست کت و شلوار و یک کروات مکش مرگما، یک ادکلن چیتان فیتان مارکدار خارجی، کمی استفاده بیشتر از اوه، ساری! یک کار با یک حقوق خوب، یک ماشین از آن چشم گربهایها، یک خانه در فلان جای این شهر خرابشده، یک حساب بانکی با یک خروار پول و در نهایت یک زن آلاپلنگی که واجب است روزی هفتصد قلم خودش را آرایش کند تا وقتی کنارت راه میرود همه بفهمند چقدر خری و رفتی یک تابلو نقاشی را گرفتی که خودت هم بلد نیستی رنگش کنی و بقیه باید دست به کار شوند! و هزار کوفت و زهر مار و مرگ و درد بیدرمان دیگر که مطمئنم همه اینها با هم وقتی مردم در نیم وجب قبرم جا میگیرند تا ایندفعه با هم برویم همانجایی که نادر رفت ...
کسی چه میداند؟ کلماتم که نه به درد اینور ِ آبیها خوردند و نه آنور ِ آبیها، شاید به درد آنور ِ خاکیها بخورند ...
------------------
1- چی؟! نمیروند؟! واقعا که! کوهها سفیداب و سنگ پا هم استعمال میکنند گاهی، از همانهایی که وقتی بی طاقت میشوند از کلهشان فوران میکند بیرون! خبر نداری مشتی!
2- چند وقت است اینکه نور روشن شدن لحظه ای تمامشان با هم چقدر سیاه است، بدجوری رفته توی مخم؛ از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که شاید همین چند وقته پاسخ کنجکاویم را بگیرم...
لطفا «فقط» در صورتی که حوصله کردید و تا انتها خواندید نظرتان را پای این هذیان بیسروته مرقوم بفرمایید و حداقل کمی مرتبط به نوشته باشد، پیشاپیش سپاسگزارم و مخلص همهتان.
5 نظر