
شب هنگام از تو براي تو مينويسم
.باورم کن که باورت دليل اين بي دليليست.
شب هنگام از توئي مي نويسم که نيستي و يقين دارم که اين شبانه را نمي داني و نمي خواني اما تو براي من هستي ، نه در حال که در خيال. انساني معصوم که لبخندش به لحظه هايم حرمت مي بخشد
تو هستي در واگني سرد و خالي . صداي تو زوزه ي قطار را لال مي کند
بي بهانه و بي قافيه مي نويسم. دوستت دارم گر چه نمي داني ام . گر چه نمي شناسي ام
مرا پيدا کن ...
من تو را ، خود تو را در گردون ذهنم مي گردانم ، با تو سفر مي کنم ، مي خندم ، فرياد مي کنم وبرايت شبانه مي خوانم .کاش ، اي کاش براي يک بار ميديدي ام و اي کاش براي لحظه اي
مي دیدمت
دوستت دارم بي آنکه ببينمت ، بي آنکه بداني ام
...
...
می گویم
از خاطرات کودکي و از بي وفائي معشوقي يک بار به چشم نديده
مي گويم از پدرم . از اسطوره هائي که مو سپيد شدند
از اسطوره هائي که فراموش شدند و اسطوره هائي که هم بستر خاموشي شدند
از مادرم ، از زن ، از ناز ، از نياز...
اما تو بگو چگونه بنويسم که فردا روز اين پاورقي رد پاي خاطره اي باشد براي دلي که هيچوقت به من ندادي ؟
با اين دل ترک خورده هم قسم شده ام تا روزي که عاشقم بنويسم ،
به حرمت همين قلم قسم که هر آنچه گفتم و نوشتم بهانه اي بود براي از تو گفتن .
معشوق هاي خيالي همه وهمه بهانه اند براي گفتن ترانه اي از تو ،
چرا که اگر در دلم پرسه نمي زدي دليلي براي ديدن اين همه خوبي و بدي نداشتم . تو دليلي براي اين بي دليلي
تو دليل اين دلي .
مطلب خلاصه مي کنم ، اگر مي خواني ام ، اگر مي داني ام ، اگر مي شنوي اين احساس را،
بيا قرار ما.... اين جاي خالي را به قلم خود پر کن که اين قلم عاجز است از نوشتن
اکنون فقط يک سئوال دارم : که کدام بيشتر است ؟ عمر اين ورق يا عمر اين فراق ؟
از یک عاشق
8 نظر