دراين سوي پنجره عيدنبود درآن سوي پنجره عيدنبود
اودرحسرت پاهاي دخترش كه كفش نداشت من درحسرت كفش هاي دخترم كه پانداشت
...عمرش به كوتاهي عمر يك حباب _او_ حتی ...فرصت زيباشدن نداشت روسري ات را..
. تيره ابري آسمان رامي نوردد
ماه كجاست ؟!
پس ،...پس بياوكاري بكن روسري ات رابتكان - ماه - شايدهمين يكقدمي درخلوت انديشه اي ياشايد...
جائي گوشه ئي كنجي درشبستان گيسوي تو پنهان باشد
-
ارسالی توسط جناب برات رفیعی
(ایمیل وارد شده توسط نویسنده اشتباه می باشد لطفا با سایت آوای دل تماس بگیرید با تشکر )
جناب برات رفيعي
سلام
خيلي عالي بود تصويرهايش خيلي قشنگ بود . خيلي وقت است به نيماي عزيز مدير گرامي سايت عرض كرده ام دوستاني كه تازه تشريف مي اوردند با همين عنوان مهمان بيايند كه هم زيباست و بسيار عزيز . البته براي چند وقت .
مهمان گرامي اميد اينكه از خانه ي اواي دل خوشتان بيايد و شما هم اينجا بزودي صاحب ايواني بشويد و دفتر شعرتان در آواي دل ديواني بشود . ما هم بياييم بخوانيم و كيف كنيم و برويم
پيروز باشيد
سلام جناب رفيعي عزيز
اودرحسرت پاهاي دخترش كه كفش نداشت من درحسرت كفش هاي دخترم كه پانداشت
چقدر زيبا به تصوير كشيديد تمام حست نداشتن را با اين بيان احساس...
آفرين به شما
سلامی جون مهر بر جناب رفیعی عزیز
بسیار زیبا بود ، لذت بردم
آسمان قلمتان سبز و دشت دلتان بهاری باد گرامی دوست
یا حق
با سلام خدمت اقاي رفيعي
شعر بسيار زيبا و پر محتوا بود و تركيبات شعر تا بلوي زيباي را افريده كه جاي خا صي دارد و مرزهاي كه حس معيني دارد و پنجره اي كه دو دنيا را به هم ربط مي دهد
او در حسرت پا هاي دخترش كه كفش نداشت و من در حسرت كفش هاي دخترم كه پا نداشت عا لي بود
ماه كجاست
روسر يت را بتكان در خلوت انديشه اي
يا در شبستان گيسوي تو
عالي بود
شاعر بمانيد