غزل 1394
دفــــع مـــده دفــــع مـــده مــن نـــروم تـا نخورم عشوه مــده عشوه مده عشوه ی مستان نخرم بیت آغازین غزل گویای آن است که حضرت از معشوق شکوه دارد و لب به شکایت گشوده است ولی با کلامی که زیبایی آن دل معشوق را نرم می سازد. شکایتی همراه با تهدید
دفــــع مـــده دفــــع مـــده مــن نـــروم تـا نخورم
عشوه مــده عشوه مده عشوه ی مستان نخرم
بیت آغازین غزل گویای آن است که حضرت، از معشوق شکوه دارد و لب به شکایت گشوده است ولی با کلامی که
زیبایی آن دل معشوق را نرم می سازد. شکایتی همراه با تهدید . می فرماید
مرا از خود دور مکن تا از می که تو داری نچشانی نمی روم . در مصرع نخست
حرفی از می نیست ولی در مصرع دوم اشاره به مستی معشوق دارد و تکمیل سخن
مصرع اول است و این معنی در بیت نهفته است که ، آرزوی یکی شدن و مجذوب شدن
در تو را دارم و تا به این حال نرسم دست بر نمی دارم .
وعـــده مکــن وعــده مکن مشتری وعده نی ام
یا بـــدهی یــا ز دکــــان تــو ، گــــروگان ببــــرم
گـــــر تــــو بهایــــی بنهــــی تا که مرا دفع کنی
رو کــه بجـــز حق نبــــری گرچه چنین بی خبرم
پــــرده مکـــن پـــرده مــدر در سپــس پــرده مرو
راه بـــده راه بــــده یـــا تــــو بــــرون آ ، ز حــــرم
ای دل و جـــان بنــده ی تو بند شکر خنده ی تو
خنــده ی تو چیـــست بگــو جوشش دریای کرم
غزل
رابا تعابیر و تصاویر زیبا ادامه می دهد از جمله اینکه می فرماید اگر قیمت
گزافی بر آنچه می خواهم بگذاری تا پشیمانم کنی باز هم خواهان آنم و
بجز بهای واقعی نمی دهم هرچند مرا بی خبر می پنداری و باز می گوید پشت
پرده مرو یا مرا به پرده سرا راه بده و یا از پرده بیرون بیا . در بیت
پایانی این بخش به ناگاه متوجه می شود که شاید زیاده روی کرده است مبادا
معشوق رنجیده شود و با زیبایی ، لحن سخن را عوض کرده و می گوید ایکه دل و
جان در بند خنده ای از تو اند ، تویی که خنده ات جوشش در یای کرم است .
طـــــالع استیـــز مــــرا از مــــه و مریــــخ بجــــو
همچــــو قضـــــا هــای فلک خیره و استیزه گرم
چـــــرخ ز استیزه ی مـن خیره و سرگشته شود
زانک دو چنـدان که وی ام گر چه چنین مختصرم
گــــر تـــو ز من صرفه بری من زتو صد صرفه برم
کیســـــه برم کاسه برم زان که دو رو همچو زرم
گــــر چـــه دو رو همچـــو زرم مهــر تو دارد نظرم
از مـــه و از مهــــر فلــک ، مـــه تــر و افلاک ترم
و
باز دوباره پس از بدست آوردن دل معشوق ادامه می دهد که من از تند خویی و
ستیزه گری ، از قضاهای فلک نیز بر ترم . و به حالت قبل بر می گردد که همه
چیز را بهم می ریزم . و در ادامه خود ستایی می کند ولی خودستایی که باز به
معشوق ختم می شود . می فرماید من از ماه وخورشید برترم
لاف زنــــم لاف کــه تــو ، راســـت کنی لاف مرا
نــــاز کنـــم نــــاز کـــه مــن ، در نظـــرت معتبرم
چــه عجـب ار خوش خبرم چونک تو کردی خبرم
چه عجب ار خـوش نظرم چون که تویی در نظرم
می
فرماید من لاف می زنم تا تو لاف زدنم را به حقیقت در آوری می گوید من خوش
خبرم از آن رو که تو خبرم کرده ای .من زیبا و خوش منظرم چرا که همواره تو
را در نظر دارم . دقت کنید مولانا خویشتن خود ر ا می پسندد چرا که خود را
مظهر او می داند . و در واقع او را وصف می کند و او را می ستاید .
بـــر همـــگان گـــر ز فلک ، زهـر ببارد همه شب
مــن شکــر انــدر شکــر انــدر شکــر اندر شکرم
هـــر کسکــی را کسکـی هـر جگری را هوسی
لیک کجــــا تـــا بـــه کجـــا مــــن ز هوایی دگرم
در ادامه توضیح می دهد : من چون دیگران نیستم و در همه حال خوش و خرمم اگر بر همگان از آسمان زهر ببارد من غرق در دریای شکرم چرا که هوای تو در سرم هست و لاغیر
من طلـــب انـــدر طلبــم ، تو طـــرب انـدر طربی
آن طربــت در طلبــم ، پـــا زد و بــرگشت ســرم
تیــــر تـــراشنـــده تویـــی دوک تـــراشنــده منم
ماه درخشنـــده تویــی مـــن چــو شب تیره برم
میـــــر شـــکار فلکــــی تیـــر بـــزن در دل مــــن
ور بـــزنی تیــــر جفــــا همچـــو زمین بی سپرم
جملــــه سپـــر هــای جهــان با خلل از زخم بود
بــــی خطـــر آنگاه بـــوم که از پی زخمت سپرم
گیــــج شد از تــو سر من این سر سرگشتهٌ من
تــا کــــه نــــدانم پســـرا ، کـــه پســـرم یا پدرم
از
اینجا به بعد شکوه و شکایت را رها کرده و مراتب تسلیم خود را بیان می کند
از جمله اینکه معشوق را امیر شکارگاه فلک می خواند و می گوید هر چقدر تیر
جفا بر دلم می زنی ، بزن چرا که سپر من دل تیر خوره ی من از زخمهای جفای
توست و دیگر جایی برای تیر خوردن ندارد . در بیت پایانی این بخش مخاطب خود
را عوض می کند و روی سخنش کسی است که شعرش را می خواند و می گوید پسرم آنقدر گیج و سرگشته شده ام که نمی دانم پدرم یا پسر
آن دل آواره ی مـــــــن گــــر ز سفــر بــاز رسد
خــــانـــه تهــــی یـــابد و او هیـــــچ نبیــند اثـرم
ســـرکه فشانی چه کنی که آتش ما را بکشی
کــه آتشم از سرکه ات افزون شود افزون شررم
عشـــق چـــو قربــان کنـــدم عید من آن روز بود
ور نبــــود عیـــد مــن آن ، مــرد نی ام بلک غرم
چـــون عــرفه و عید تویی غره ی ذی احجه منم
هیــــچ بــــه تـــو در نــرسم و از پـی تو هم نبرم
ادامه می دهد که دل سفر کرده ام چون باز گردد اثری از من نمی بیند که من سوخته و مست باده ی عشقم بیهوده سرکه ( ترشی ) به من نده تا از مستی برآیم آنقدر پر
شرر شده ام که از سرکه دادنت ، مست تر می شوم . آرزو مند قربان شدن در راه
عشقم که آن روز روز عید من است . و باز به معشوق می گوید من هرگز به تو
نمی رسم تو به عرفه و عید رسیده ای و من همچون روز اول ذی الحجه ام ( غره ی ذی الحجه )
بـــاز تــو ام بـــاز تــوام چـــــون شنـوم طبل تو را
ای شــــه و شــاهنشـــه من باز شود بال و پرم
گــــر بدهی مـــــی بچشم ور ندهی نیز خوشم
ســـر بنهم پـــا بکشـــم بی سر و پا مــی نگرم
در دو بیت پایانی باز می گوید من تسلیم فرمان توام .تو شاه ومن باز دست تو ، مرا بخوان تا بال و پر زنان بسویت پرواز کنم و در خاتمه به سخن آغازین اشاره می کند که من همچنان خواستار آن می ام ، بدهی می چشم اگر ندهی مست و سرخوشم و بی سر و پا تسلیم و چشمم به توست هر آنچه می خواهی بکن .
مولانا در این غزل زیبا وشور انگیز ابتدا خود را همسان معشوق می داند با او می ستیزد برایش خط و نشان می کشد که این می کنم آن می کنم معشوق
را می ترساند که من ستیزه گرم و در انتها آنقدر به خود و معشوق مطمئن است
که می گوید هر چه می خواهی با من بکن چرا که می دانم غیر خوبی در تو نیست.
الهی غیر خوبی از تو آید ؟!
والسلام 2/8/86 اردکان
دفــــع مـــده دفــــع مـــده مــن نـــروم تـا نخورم
عشوه مــده عشوه مده عشوه ی مستان نخرم
بیت آغازین غزل گویای آن است که حضرت، از معشوق شکوه دارد و لب به شکایت گشوده است ولی با کلامی که زیبایی آن دل معشوق را نرم می سازد. شکایتی همراه با تهدید . می فرماید مرا از خود دور مکن تا از می که تو داری نچشانی نمی روم . در مصرع نخست حرفی از می نیست ولی در مصرع دوم اشاره به مستی معشوق دارد و تکمیل سخن مصرع اول است و این معنی در بیت نهفته است که ، آرزوی یکی شدن و مجذوب شدن در تو را دارم و تا به این حال نرسم دست بر نمی دارم .
وعـــده مکــن وعــده مکن مشتری وعده نی ام
یا بـــدهی یــا ز دکــــان تــو ، گــــروگان ببــــرم
گـــــر تــــو بهایــــی بنهــــی تا که مرا دفع کنی
رو کــه بجـــز حق نبــــری گرچه چنین بی خبرم
پــــرده مکـــن پـــرده مــدر در سپــس پــرده مرو
راه بـــده راه بــــده یـــا تــــو بــــرون آ ، ز حــــرم
ای دل و جـــان بنــده ی تو بند شکر خنده ی تو
خنــده ی تو چیـــست بگــو جوشش دریای کرم
غزل رابا تعابیر و تصاویر زیبا ادامه می دهد از جمله اینکه می فرماید اگر قیمت گزافی بر آنچه می خواهم بگذاری تا پشیمانم کنی باز هم خواهان آنم و بجز بهای واقعی نمی دهم هرچند مرا بی خبر می پنداری و باز می گوید پشت پرده مرو یا مرا به پرده سرا راه بده و یا از پرده بیرون بیا . در بیت پایانی این بخش به ناگاه متوجه می شود که شاید زیاده روی کرده است مبادا معشوق رنجیده شود و با زیبایی ، لحن سخن را عوض کرده و می گوید ایکه دل و جان در بند خنده ای از تو اند ، تویی که خنده ات جوشش در یای کرم است .
طـــــالع استیـــز مــــرا از مــــه و مریــــخ بجــــو
همچــــو قضـــــا هــای فلک خیره و استیزه گرم
چـــــرخ ز استیزه ی مـن خیره و سرگشته شود
زانک دو چنـدان که وی ام گر چه چنین مختصرم
گــــر تـــو ز من صرفه بری من زتو صد صرفه برم
کیســـــه برم کاسه برم زان که دو رو همچو زرم
گــــر چـــه دو رو همچـــو زرم مهــر تو دارد نظرم
از مـــه و از مهــــر فلــک ، مـــه تــر و افلاک ترم
و باز دوباره پس از بدست آوردن دل معشوق ادامه می دهد که من از تند خویی و ستیزه گری ، از قضاهای فلک نیز بر ترم . و به حالت قبل بر می گردد که همه چیز را بهم می ریزم . و در ادامه خود ستایی می کند ولی خودستایی که باز به معشوق ختم می شود . می فرماید من از ماه وخورشید برترم
لاف زنــــم لاف کــه تــو ، راســـت کنی لاف مرا
نــــاز کنـــم نــــاز کـــه مــن ، در نظـــرت معتبرم
چــه عجـب ار خوش خبرم چونک تو کردی خبرم
چه عجب ار خـوش نظرم چون که تویی در نظرم
می فرماید من لاف می زنم تا تو لاف زدنم را به حقیقت در آوری می گوید من خوش خبرم از آن رو که تو خبرم کرده ای .من زیبا و خوش منظرم چرا که همواره تو را در نظر دارم . دقت کنید مولانا خویشتن خود ر ا می پسندد چرا که خود را مظهر او می داند . و در واقع او را وصف می کند و او را می ستاید .
بـــر همـــگان گـــر ز فلک ، زهـر ببارد همه شب
مــن شکــر انــدر شکــر انــدر شکــر اندر شکرم
هـــر کسکــی را کسکـی هـر جگری را هوسی
لیک کجــــا تـــا بـــه کجـــا مــــن ز هوایی دگرم
در ادامه توضیح می دهد : من چون دیگران نیستم و در همه حال خوش و خرمم اگر بر همگان از آسمان زهر ببارد من غرق در دریای شکرم چرا که هوای تو در سرم هست و لاغیر
من طلـــب انـــدر طلبــم ، تو طـــرب انـدر طربی
آن طربــت در طلبــم ، پـــا زد و بــرگشت ســرم
تیــــر تـــراشنـــده تویـــی دوک تـــراشنــده منم
ماه درخشنـــده تویــی مـــن چــو شب تیره برم
میـــــر شـــکار فلکــــی تیـــر بـــزن در دل مــــن
ور بـــزنی تیــــر جفــــا همچـــو زمین بی سپرم
جملــــه سپـــر هــای جهــان با خلل از زخم بود
بــــی خطـــر آنگاه بـــوم که از پی زخمت سپرم
گیــــج شد از تــو سر من این سر سرگشتهٌ من
تــا کــــه نــــدانم پســـرا ، کـــه پســـرم یا پدرم
از اینجا به بعد شکوه و شکایت را رها کرده و مراتب تسلیم خود را بیان می کند از جمله اینکه معشوق را امیر شکارگاه فلک می خواند و می گوید هر چقدر تیر جفا بر دلم می زنی ، بزن چرا که سپر من دل تیر خوره ی من از زخمهای جفای توست و دیگر جایی برای تیر خوردن ندارد . در بیت پایانی این بخش مخاطب خود را عوض می کند و روی سخنش کسی است که شعرش را می خواند و می گوید پسرم آنقدر گیج و سرگشته شده ام که نمی دانم پدرم یا پسر
آن دل آواره ی مـــــــن گــــر ز سفــر بــاز رسد
خــــانـــه تهــــی یـــابد و او هیـــــچ نبیــند اثـرم
ســـرکه فشانی چه کنی که آتش ما را بکشی
کــه آتشم از سرکه ات افزون شود افزون شررم
عشـــق چـــو قربــان کنـــدم عید من آن روز بود
ور نبــــود عیـــد مــن آن ، مــرد نی ام بلک غرم
چـــون عــرفه و عید تویی غره ی ذی احجه منم
هیــــچ بــــه تـــو در نــرسم و از پـی تو هم نبرم
ادامه می دهد که دل سفر کرده ام چون باز گردد اثری از من نمی بیند که من سوخته و مست باده ی عشقم بیهوده سرکه ( ترشی ) به من نده تا از مستی برآیم آنقدر پر شرر شده ام که از سرکه دادنت ، مست تر می شوم . آرزو مند قربان شدن در راه عشقم که آن روز روز عید من است . و باز به معشوق می گوید من هرگز به تو نمی رسم تو به عرفه و عید رسیده ای و من همچون روز اول ذی الحجه ام ( غره ی ذی الحجه )
بـــاز تــو ام بـــاز تــوام چـــــون شنـوم طبل تو را
ای شــــه و شــاهنشـــه من باز شود بال و پرم
گــــر بدهی مـــــی بچشم ور ندهی نیز خوشم
ســـر بنهم پـــا بکشـــم بی سر و پا مــی نگرم
در دو بیت پایانی باز می گوید من تسلیم فرمان توام .تو شاه ومن باز دست تو ، مرا بخوان تا بال و پر زنان بسویت پرواز کنم و در خاتمه به سخن آغازین اشاره می کند که من همچنان خواستار آن می ام ، بدهی می چشم اگر ندهی مست و سرخوشم و بی سر و پا تسلیم و چشمم به توست هر آنچه می خواهی بکن .
مولانا در این غزل زیبا وشور انگیز ابتدا خود را همسان معشوق می داند با او می ستیزد برایش خط و نشان می کشد که این می کنم آن می کنم معشوق را می ترساند که من ستیزه گرم و در انتها آنقدر به خود و معشوق مطمئن است که می گوید هر چه می خواهی با من بکن چرا که می دانم غیر خوبی در تو نیست.
الهی غیر خوبی از تو آید ؟!
والسلام 2/8/86 اردکان