از پنجره ی کوچک رو به کویر

 

بنام او

زمانی پیش وقتی کتاب تذکره الاولیا ی شیخ فریدالدین عطار نیشابوری را می خواندم ، با خود فکر کردم ای کاش کسی این کتاب زیبا را به زبان امروزی می نوشت شاید کسان بیشتری آنرا می خواندند. سالها گذشت تا اینکه شرایط جدیدی در زندگیم بوجود آمد و توانستم این آرزوی دیرینه را عملی کنم .

آنچه تقدیم می گردد ، حاصل کارم در این رابطه است که قسمت عمده ی آنرا سال گذشته و در شبهای رمضان نوشته ام و هنوز  هم تمام نشده است و قصد دارم هر بخش را به صورت روزانه در وبلاگ آوای دل قرار دهم .

بنام او

زمانی پیش وقتی کتاب تذکره الاولیا ی شیخ فریدالدین عطار نیشابوری را می خواندم ، با خود فکر کردم ای کاش کسی این کتاب زیبا را به زبان امروزی می نوشت شاید کسان بیشتری آنرا می خواندند. سالها گذشت تا اینکه شرایط جدیدی در زندگیم بوجود آمد و توانستم این آرزوی دیرینه را عملی کنم .

آنچه تقدیم می گردد ، حاصل کارم در این رابطه است که قسمت عمده ی آنرا سال گذشته و در شبهای رمضان نوشته ام و هنوز  هم تمام نشده است و قصد دارم هر بخش را به صورت روزانه در وبلاگ آوای دل قرار دهم .

داستان با شرح بخشی از سرگذشت عطار و در بازاران عطاران ، که بسیار شنیدنی است ، شروع می شود  و از زبان نویسنده و در فضای محل کار وی ادامه پیدا می کند . در جابجای قصه نویسنده به بخشهایی از زندگی خود و باز گویی برخی از خاطرات خود که بخشهایی از آن به دلایل کاملا شخصی حذف شده است ، می رود و باز به فضای زندگی عطار و تصویر نوشتن عطار ، قسمتهایی را از تذکره الاولیا و در یک مورد داستان شیخ صنعان از کتاب منطق الطیر وی ، نقل می شود . شرح داستان برداشت حقیر  از کتاب های یاد شده بقدر فهم خود می باشد . با این امید که مورد پسند و مفید واقع شود .

یک توضیح دیگر اینکه کلمات و جملات با رنگ آبی عینا از تذکره الاولیا نقل شده است به جهت تبرک . والسلام

                                                  شمس الدین عراقی 30/7/86 اردکان

 

شهر نیشابور در گرمای ظهرنیمه ی  آخرین ماه تابستان از جنب وجوش افتاده بــود. بازار شهـر درسکـوت نیمــروز خنکای مطبوعی داشت بوی نـم آبـی کـه اول صبح دکاندارهـــا جلوی دکانهــــــا پــاشیده بــودنــد هــنوز بمشـام میرسید. بازارچه ی عطارها عطر وبوی خوشی داشت اغلب دکانها بسته شده بود . فریدالدین عطـار سخت مشغــول خــواندن کتــابی بـود که تـــازه بدستش رسیده بود فکر نمی کــرد بـه این زودی ظهر شـــده باشد .

درویشی با کاسه ی چوبی خود روبرویش ایستادلاغری اندامش قد بلندش را کشیده تر می کرد دستار سفیدی بدور کلاهش پیچیده بود انتهای دستار از زیر ریش سفیدش رد شده  وبر پشتش رهـا شده بود ردای بلندی به تن داشت ریش سفیدش را به دقت شانه زده بود زیرچشمهایش بدلیـــل کم خوابی پف زده . پیشانیش بــلند وبــدون چین . چشمان  زیرکش را بــه عـــطار دوخت وعـــطار سنگینی نگاه اورا حس کرد از پشت چشم نیم نگاهی به اوکرد ودوباره سرگرم خواندن کتابش شد .

درویش کاسه اش را بطرف عطار گرفت و با صدایی آرام گفت : مسلمان چیزی به من بده گرسنه ام .

عـــــطار دوباره به او نــــگاهی کرد وبا دست اشاره کرد که برود. اینبار درویش با صدای بلند ترگفت :

مسلمان چندروزاست چیزی نخورده ام درویشم وغریـب تکه نانی ، خرمایی هرچیزی که بشود قوتی به من برساند هر چیزی .....

عطار تکه نخی را لای کتابش گذاشت تا نشانش باشد و آنرا بست وگفت :

عجب گدای سمجی هستی صدقه ی امروز را به گدای پیش از تو دادم و رفت خدا روزیت را جای دیگری حواله کند برو مزاحم من نشو برو.

درویش کاسه اش را پس کشید قامت خود را راست کرد وگفت : تو با این خسیســی که داری چگونه جـــان به ملک الموت بدهی وای به حالت ، تو چگونه می میری !

عـــطار کـه از ایـن جواب ناخوشایند درویش از درون به خشم آمده بود دستش رادر انبوه ریش سیاهش فرو برد وبا دست دیگر در حالیکه با جلد چرمــی کتاب بازی میکرد سعـــی کرد خشمش را در جوابی دندان شکن بــریــزد وبا ظاهــری آرام پشت چشـم صاف کرد و چین به ابرو انداخت وگفت :

پیرمرد پرحرف وراج همانطور که تو جان میدهی حالا برو.

درویــش ردایش را از دوش بر داشــت و بــه دسـت گــرفت تــا قامت بلند وتکیده اش بیشتر بـه چشـم بیاید سینه ی  استخوانیش در زیر یکتا پیراهن سفیدی که بتن داشت به جوش آمده بودچشمانش برق میزد نیروی تازه ای گرفتــه بــود اودر تنهــایــی جسمش را بخوبـی شناخته بود واز اسرار آن بخوبی آگاه بود با ساده زیستن وقت بسیاری داشت تــا خودرا خیلی خوب بشناسد او شبهـــای زیــادی را در گرمـــا وسرما در بیابان گذرانده بود و تــلاش کرده بود تا راز درون خود را کشف کنــد او پــس از تلاش بسیار توانسته بود از این کالبد بیرون برود و با چشمی دیگر پیرامـون خــود را ببیند .او زندگی را از ورای این جسم دیده بود و میدانســت خواستــگاه او تنها همین خواسته های این جسم کدر وخاکی نیست او اصل وجود خودرا دیده وشناخته بود و از این جسم خسته شده بـــود  می دانست در این جسم وظیفه ای دارد که باید انجام بدهد و پس از آن میتواند از قید آن رها شود درجست وجو بود تا درآن ظهرنیمه ی آخرین ماه تابستان در بازارچه ی عطاران در شهرنیشابور به جایی رسید که محل بروز وظیفه جسمش بود اگرازآنجا میگذشت بازرنج تن بود وشبهای سرد زمستان و گرمای سوزان تابستان . معلوم  نبــود آیــا دوبــاره فرصتی بــرایش پیش خواهـد آمد یا نه . پس بخوبی آنرا شناخت تا آزاد و رها شود. عطار را یافت تا او را متحول کند . عطار را یافت تــا نگذارد  تنهــا عطـــــــار بماند که از لابلای کتابهای خواص دارویی گیاهان ، دارویــی بیـابــد و مردمان عصر خودرا درمان کند  او را یافت و حالا میبایست آموخته های خود رابــکار بگیـرد و با حرکتی خود را از جسم خاکی رها و عطار را شیخ فرید الدین عــــطار نیشـابوری کند تا در ضمن عــطاری و درمــان جسم مردمان عصر خود داروی روح مردمان بعــد از خود نیز بشــود شیخ شــود و منطق الطیــر بنویسد . مناجات نامه بنویسد و به دست جلال الدین در زمان کودکیش  بدهد تا مولانا بشود . یاد نامه ی عرفا را در تــــذکره الاولیـا گرد آورد از امام صادق بگوید از اویس قره نی بگوید از حسن بصــــری از  رابعه از ابراهیم ادهم از داود طایــی از شاه کرمانی از جنید بغــدادی از ابو یزید بسطامی از ابوالحسن خرقانی از ابو علی جرجانی از حسیـن بن منصور حلاج بگوید

پس چرخی زد و با صدایی رسا که تاعمق جان عطار نفوذ میکرد گفت :

ها  !! من چگونه جان می دهم نگاه کن ولی بدان تو در این مرتبه و مقام نمی توانی مثل من جان بدهی !!.

ایــن را گفــت وردایــش را بر زمیـن پهن کــرد و با صدایی بلند شهادتین خواند کاسه اش را زیر سر گذاشت و خوابید ، خوابید و روح بزرگش از کالبد خاکی جدا شد .

بــازارساکت وآرام بــود نــــور آفتاب ظهر نیمه ی آخرین ماه تابستان از روزنه ی سقف می تابید و ذرات خاک رقص کنان به بالا می رفتند  عطار نا باورانه ازآنچه می دید و با آموخته هایش ازکتابها جورنمی آمد ،  نگاه می کرد با خود فکر کرد شاید نیرنگی باشد از ســکوی بلند دکان عطاری که با چند پله ی آجــری از بقیه ی فضــای آنجــا جـــدا می شد بزیر آمد در حالیکه کتابش از دستــش رها شد و به زمین افتاد به درویش نزدیک شد . صدایش زد و گفت :

بلند شو نان می خواهی بتــو می دهــم ایــن دیگر چـه بازیی است که برای لقمه ی نانی از خودت در آوردی بلند شو !

صدایـی از درویــش نمی آمــد به سینــه اش نگاه کرد تکان نمی خورد به سرعت به دکان عطاری بــــرگشت آینه ی کوچکی برداشت و آنرا جلوی بینی درویش نگاه داشت بخاری بر آن جمع نشد درویش جان داده بود .

عـــطار بــرگشت حیــران به خود نگاه می کرد به پیرامون خود به دکان عطاری خود ، به کتابهای خود و به کالبد پیرمرد درویش که انگار سالها پیش از این مرده بود .

به راه افتاد در حالیکه این ابیات در ذهنش شکل میگرفت :

سنت عشاق چیست ؟برگ عدم ساختــن                       

گوهر دل را زتف ، مجمر غم ساختـــن

بر سرخوان جهان ،چند چوبربط مقیــم

سینه ودل را زآز، جمله شکـم ساختـــن

زرچه بود جزصنم ،پس نپسندد خــدای

دل که نظرگاه اوست جای صنم ساختن

ادامه دارد....