خاطرات سهراب سپهری 16

 
توكيو ، 6 دسامبر
خاطرات سفر ژاپن

... دوستي گفت جانوارن نيز گياه هاي شكرآوري را به بو مي شناسند و از پي آن مي روند ، چنين هم كه بي انگاريم ، مستي آنها را تا چه پايه مي پنداري ، يك سرخوشي هشيارانه ، حالي برهنه و بي غش ، و گرنه ، مستي را راهي نه بجايي ، نه گرهي مي گشايد ، نه دريچه اي به رازي. و بگذار از اين كه در ديار خودت مي نوشند ، و از پي مستي ، سخن از شور و حال به ميان مي آورند ، سرشان كه گرمي گرفت ، از سوز درون مي گويند ، و بر اين گمان كه از پيكرستان و ساده دشت گذري دارند ، و تو ديده اي كه در مستي دريچه مشاهده بسته و نقشها نيامده مي روند . محمد (ص) گفت ننوش ، زرتشت نيز چنين گفت، بودا نيز، موسي نيز ، و مسيح انگار آهسته گفت .


فانوس خيس

روي علف ها چكيده ام.
من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روي علف هاي تاريك چكيده ام.
جايم اينجا نبود.
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
جايم اينجا نبود.
فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
كجا مي رود اين فانوس ،
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.
باران پر خزه مستي
بر ديوار تشنه روحم مي چكد.
من ستاره چكيده ام.
از چشم نا پيداي خطا چكيده ام:
شب پر خواهش
و پيكر گرم افق عريان بود.
رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.
و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.
پريان مي رقصيدند.
و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود.
زمزمه هاي شب مستم مي كرد.
پنجره رويا گشوده بود.
و او چون نسيمي به درون وزيد.
اكنون روي علف ها هستم
و نسيمي از كنارم مي گذرد.
تپش ها خاكستر شده اند.
آبي پوشان نمي رقصند.
فانوس آهسته بالا و پايين مي رود.
هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
چشمانش خوابي را گم كرده بود.
جاده نفس نفس مي زد.
صخره ها چه هوسناكش بوييدند!
فانوس پر شتاب !
تا كي مي لغزي
در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟
زمزمه هاي شب پژمرد.
رقص پريان پايان يافت.
كاش اينجا نچكيده بودم!
هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
فانوس از كنار ساحل براه افتاد.
كاش اينجا- در بستر پر علف تاريكي- نچكيده بودم !
فانوس از من مي گريزد.
چگونه برخيزم؟
به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.
و دور از من ، فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.

4 نظر

سلام خانم غيابی...

واقعاً از خوندن اين سروده زيباتون لذت بردم...ای کاش من هم چنين طبع و ذوقی دلنشين داشتم...ولی افسوس که سالهاست برای تحصيلات مثلاً عاليه درگير دنيای شايد شيرين مهندسی و رياضيات شده ام...
سرتون درد نمیآرم...
به اميد اثری و شايد فانوسی ديگر از شما...
موفق باشيد.

… وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من میدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم …
-------
مرسی خانم غیابی به خاطر مطلب زیباتون

هراب را همیشه به خاطر شعراش ستایش می کنم... خیلی زیباست... ممنونم

سلام به الناز عزیز
ممنون از زحماتی که می کشی
موفق و پایدار باشی

ارسال نظر