فرصتی بی نظیر - در اولین مجموعه کتاب آوای دل حضور داشته باشید برای توضیحات بیشتر بر روی این نوشته کلیک کنید

خاطرات سهراب سپهری 13

 

توكيو ، 27 نوامبر
خاطرات سفر ژاپن

از فرودگاه هانه دا بازگشته ام ، و خسته ام ، دوستم رفت ، بوئينگ يان امركن بايد كم كم از ارتفاع خود بكاهد ، و دوستم حزيره هاي پراكنده هونگ كنگ را ببيند . آن هايي را كه من در غروب آفتابي از بالا ديدم ، اندوه جدايي در خستگي ام رنگ مي بازد ، تا فكر كني خسته ام ، بروم بخوابم ، بيدار كه شدم شرح سفر دو روزه را بنويسم ...

 

دوستم به تماشاي اين شهر آمده بود ، و كاري هم داشت در بندر آساكا ، من هم كه كه از پيش آرزومند اين سفر بودم ، اشتياق ديدن "خاك آشتي و آرامش" در من بود. شهري با آن همه ذوق ، و آن همه باغ ، و آن همه معماري ، در دو قدمي اش نارا ، پايتخت قرن هشتم ، عصر طلايي شعر ژاپن ، و فراترش يامانو: گهواره امپراطوري نيپين.
از ايستگاه در آمديم ، و به نقشه شهر ، كه با ما بود نگاه كرديم ، نام خياباني را در هسته شهر به خاطر سپرديم ،و با ترامواي به جاي دلخواه فرود آمديم ، خياباني پهن ، و پر رفت و آمد ، با چراغها و نئون ها، و فانوس هاي كاغذي كه به نسيمي در نوسان ، چه افسوني در شب بود ، مي رفتيم ، نه به سويي ، گام ما نهان از ما به ابديت مي رفت ، انديشه به فراموشي خود رسيده بود ، روي پلي به تماشا مانديم ، رودخانه بيكراني را زمزمه مي كرد ، تاريكي آشنايي مرا مي خواند ، و تاب مرا مي گرفت ، نيرويي زيبا داشت ، و مرا مي برد.

.. آمدي تا وزش بوديسم را در تار و پود معماري اين ديار ببيني ،و تو فراتر رفته اي ، در پي انديشه بودا مي گردي ، چه مي پنداري ، بوداها به جذبه كدام سيمايي از زيبايي چهره ها رو گرداندند؟ از پي او چه دستها كه ميوه رستگاري چيدند، بي آنكه بكاوند ، و ريشه را از پي بروند تا آبشخور پنهانش را بيابند . آيا ما را خود باغبان ناشناس درخت دانش نبود ؟ و با تنهايي خود بدان آب نمي داد ؟ ببين ، وزش زيبايي اين چهره چه دردي مي گشايد ،و تو فرزند ساكياموني را در آب شب مستي و كامجويي از اين در رفته گير .. شام را در رستوراني خورديم ، و راه افتاديم.
...كوچه را احساس ديگر در مي يافت ، و گرته آرزويي ريخته
مي شد ، نيروي اراده در من از دست مي رفت ، سر كشي رنگ مي باخت ، نگاهم به باران سبز بيد هاي مجنون بود. روي سياهي آسمان ته كوچه و جنبش در پايين ، گربه اي بود. و از فراز تيري كه روي نهر بود مي گذشت ،به شب چه جلايي مي داد. چه گمان مي بري ،بي او مكان ، كمبود خودش رادر مي يافت ؟ و بگو تا بدانم ، سر انجام جا پايي خواهد ماند ؟
ده و نيم بامداد بود ، و قطار اساكا ما را مي برد ، باراني سبك چشم انداز گذران پنجره قطار را مي نواخت ، به ياد شمال خودمان بودم : راه ميان رستم آباد و رشت. زيبايي بيشه ها در رخوت من به هدر مي رفت ، خسته بودم.
از آساكا به يادم نمانده جز رشته آبهاي پاي بناها ، چند قايق ، و مردمي چتر به دست و شتابان ، همين. كار دوستم زود انجام گرفت و به كيوتو بازگشتيم. ناهار را سه و نيم خورديم و گفت و شنود ، و گاه رفتن ، اندوه بدرود ، سر شش بيرون آمديم ، هفت ، قطار مي بايد ما را مي برد ، و برد. در ناگويا پياده شديم ، و قطاري نشستيم ، تاريك و روشن صبح . در ايستگاه توكيو پياده شديم ، و يكسر به امپريال هتل رفتيم ، و دوستم بار سفر بست ، و آفتاب كه سر زد در راه هانه دا بوديم ...
ببين ، اندوه جدايي جان گرفت

آواي گياه

از شب ريشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ريختم.
بي پروا بودم : دريچه ام را به سنگ گشودم.
مغاك جنبش را زيستم.
هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد:
من ترا زيستم، شتاب دور دست!
رها كردم، تا ريزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.
بيداري ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم.
و هميشه كسي از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هديه كرد.
و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت ، و كنار من خوشه راز از دستش لغزيد.
و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب.
و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام:
سايه تر شده ام
وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام.
شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود.
صبح از سفال آسمان مي تراود.
و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود.

.



الناز غیابی